تبليغاتX
پاراگراف آخر

image hosting by http://hostedpictures.com/ 
 

                                                        خانوم شمس

 

کارش تازه شروع  می شد وقتی همه می رفتند و دست از کار می کشیدند . زن ها خستگیشان را پشت رنگها می پوشاندند و مردها سعی می کردند تظاهر کنند ، این خستگی افتخار است گویی مردانگی شان به این بند بود . به خشونت و فشاری که می بردند تا ناخواسته سر کسی هوار کنند . . . .


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت   توسط سیادت | 
 

خیابان پر درخت

 

مثل همیشه با دهن دره وارد نشد ، کیفش را به دنبالش نکشید و گذرا سلام نکرد .حتی حوصله داشت برای روشن کردن کامپیوتر. این بار نام و کلمه عبورش را با تانی وارد کرد . انگاری اولین بار بود نامش را می دید . همه چیز رنگ دیگری داشت .حتی سنگ های کف که همیشه در نظرش محو یکنواخت می آمد ، این بار متوجه سایه روشنش  شد که چطور از سپید یه سیاه می رود و بازمی گردد و همچنان تا وقتی سرجایش برسد ادامه داشت . میزش پر از کاغذ های آشفته ، زونکنهای خاکستری دلگیر و پرونده های کلفت وام بود .

رنگ چای در حال پخش شدن در آب جوش بود و با حرکت دستش راه باز می کرد تا کل فنجان یک رنگ شد .

فکر خیابان پر درخت بود که . . .


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت   توسط سیادت | 

 

درآن چند ثانیه

 

یعنی هرکدام در آن چند ثانیه چه می شدند؟ نگاهش روی دیوار مانده بود ، به قابهایی که مثل حصار دور آدمها را گرفته بود تا فرار نکنند . آیا مرد درحال بوسیدن یک کرکس سپید پوش بود که گلهای سرخ را پشت دامنش گرفته بود و لبها را جلوتر آورده بود  یا آن دو نفر که در ضد نور پیاله به دست سرهایشان را به هم چسبانده بودند ، دو هیولا بودند با جنس مخالف ؟ اگر رنگی بودند می فهمید . . .


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 فروردین1387ساعت   توسط سیادت |