تبليغاتX
پاراگراف آخر
 

این داستان را برای تمرین بحث شخصیت پردازی نوشتم . شما خواننده عزیز شخصیت رضا را چطور ارزیابی می کنید؟

                                                         ساعت ۱۱

دیشب فکر های لعنتی مثل خوره مغزم را می جوید . با کلنجار رفتن روی ساعت 11 فردا، به خواب رفتم . صبح وقتی چشمانم باز شد به این فکر بودم که چقدر خواب های کشدار صبح جمعه می چسبد که باز فکر ساعت 11 همه چیز را خراب کرد و ترس عجیبی در دلم چرخ زد.

نگاهم به سیما افتاد .. . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 23 آبان1385ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط سیادت |

 

                                                           دیر یا زود

 

گاهی که به چین و چروک های صورت پیران خیره می شوم حس می کنم این چشم ها که حالا هزاران شعاع خورشید دورشان را پوشانده ، چند روز و چند شب را به خود دیده اند؟

وقتی یاد روزهای گذشته می افتند ، آهی می کشند ... چین های دور لبشان می رقصند و خورشید دور نگاهشان درخشان تر و جمله معروف :" جوانی ! کجایی که یادت به خیر!"

فکر می کنم انسان ها چه قدر زود پیر می شوند. هر چه بیشتر کنارشان می مانم ، انگار بیشتر باورم میشود که شاید روزی من هم وقتی به آینه عمرم می نگرم ف دیگر از شادابی صورتم لذت نبرم و خبری از رنگ و لعاب جوانی نباشد.

آن وقت هر روز که بگذرد ، چین های صورتم را به شماره می اندازم و غمی کهنه ، ته دلم می پیچد.

باز یادم می افتد این روزها ، در این دنیایی که برای هر مشکلی راه حلی چیده شده و هر درد، درمانی به قیمت خداتومن دارد ، قطعابرای خطوط و شیارهای دوران پیری هم راهی هست.

خیالم راحت می شود ، پنهان کردن پیری پشت یک صندوقچه قدیمی و خاک خورده ، لابلای گل های جانمازو بین یادگاری های بقچه ترمه گون و پشت.. بین .. اما نه ، پنهان کردن پیری .. لای اسباب و وسیله هایی که خود شاهد سال ها و ماه ها و هفته ها بودند ، چندان سودی ندارد.

ما چه بخواهیم و چه نخواهیم ، ثانیه ها در کشاکشی پیوسته به هم جای می سپارند و ما پیر می شویم.

اما حرکت این ثانیه ها چقدر دیر ، اما نه ، بعضی وقت ها چقدر زود می گذرد ، ولی خلاصه می گذرد و ما هم باید بگذریم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 آبان1385ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط سیادت |

 

                                                حنا خانم

 

 

صبح که از سر جام بلند می شدم و احمد آقا می رفت سرکار ، سر کار که نه ، الافی و پرسه زدن تو خیابونای اطراف، حس می کردم یه چیزی سر دلم مونده وداره حالمو بهم می زنه ،چند بار اوق می زدم و کل بدنم می لرزید ، زرد می شدم ، سفید می شدم  ، هیچی نمی تونستم بخورم . از طرفی ضعف می کردم و فشارم می افتاد تا اینکه  می اومدم جلوی پنجره و یه نسیمی به سر و روم  می خورد تا حالم جا می اومد .

 

پاییز بود . کنار پنجره که می نشستم . باد خنک  و بوی خاک خیس خورده ، تو صورتم می نشست یاد بهار می افتادم . برگا از سر باد و بارون شب قبل کوچه رو پر کرده بودند. همیشه منظره تکراری کوچه خسته ام می کرد و فقط گربه های تو کوچه برام تازگی داشتند. صاف صاف تو چشمام زل می زدند و از رو نمی رفتند. ماه های اولم که بود ، احمد آقا می گفت : " برم خفتشون کنم بندازم تو گونی و پرت کنم خرابه های پشت . یه وقت می پرن جلو پات . میترسی ، بچه ات می افته ها! "

 می گفتم :" نه  ، گناه دارن" . تازه بعدشم که فهمیدم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 8 آبان1385ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط سیادت |