تبليغاتX
پاراگراف آخر
 

آن مرد

 

مرد پالتوی خردلی رنگی به تن داشت ، با شال و کلاه هم رنگ . از ماشین که پیاده  شد ، دستش دو جعبه پیتزا بود . دزد گیر رافشار داد و بی هوا دنبال مامان اتی کرد .

مامان با آن چکمه های بلند مشکی نمی توانست خوب بدود . .. .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 3 دی1385ساعت 7:8 بعد از ظهر توسط سیادت |