همیشه چند قدم مانده به عطر فروش های کنار خیابان سرم را پایین می انداختم و وانمود می کردم در فکرم و اصلا کسی را ندیدم . با اینکه همیشه به آنها فکر می کردم . به نگاه ملتمسانه ای که از عابران بی اهمیت می خواست عطر بخرند.
ولی نمی دانم چرا آن روز یادم رفت . . .
پرده رومن
حالت بابا مثل وقتی شد که معلوم بود از چیزی خوشش نیامده ولی مجبور است انکار کند.در این مواقع
به صورت طرف مقابلش نگاه نمی کرد: "حالا چقد گرفته نصب کنه؟" . . .