تبليغاتX
پاراگراف آخر

نبودن بیشتر از بودن بود!



زنگ ساعت در خوابم می پیچد. یک صدای آرام و یکنواخت که خیال بیدار شدنم نیست. یک صدای دیگر هم اضافه می شود. ریتمشان جور نیست . از این صداهای تو در تو کلافه می شوم. می‌کوبم روی ساعت . باز می خواند. او هم دارد می‌کوبد به جایی. یک پرنده است که آمده روی ایرانت حیاط خلوت .اسمش را از ننه آقا یاد گرفته بودم ولی حالا یادم نیست. ذهنم می شود یک دالان. می گردم دنبال اسمش. ساعت از هفت گذشته . از جا که می پرم . . .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 24 شهریور1386ساعت 6:40 قبل از ظهر توسط سیادت |