باور کن همین بود!
بگو دیگه ، چی میخوای نشونم بدی؟
پسر کلید انداخت و سه بار چرخاند. "عجله نکن!". قفل تقی صدا کرد و دهانش باز شد. نور ضعیفی در خانه پخش بود. نقش مبلها و ناهارخوری از زیر ملافههایی که هیچکدام به هم نمیخورد پیدا نبود. فقط پایههای قهوهای سوخته ، روی سرامیک سفید چشم را میزد. کف پذیرایی پر از کارتن بود، روی هم چیده شده تا سقف.
سایه پسر وقتی میرفت آشپزخانه کنتور را بزند شبیه غول شد . . .