تبليغاتX
پاراگراف آخر
 

باور کن همین بود!

 

بگو دیگه ، چی می‌خوای  نشونم بدی؟

پسر کلید انداخت و سه بار چرخاند. "عجله نکن!". قفل تقی صدا کرد و دهانش باز شد. نور ضعیفی در خانه پخش بود. نقش مبل‌ها و ناهارخوری از زیر ملافه‌هایی که هیچکدام به هم نمی‌خورد پیدا نبود. فقط پایه‌های قهوه‌ای سوخته ، روی سرامیک سفید چشم را می‌زد. کف پذیرایی پر از کارتن بود، روی هم چیده شده  تا سقف.

سایه پسر وقتی می‌رفت آشپزخانه کنتور را بزند شبیه غول شد . . .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 16 مهر1386ساعت 1:2 بعد از ظهر توسط سیادت |